![]() |
![]() |
|
| می نویسم از دل خویش... |
|
salam bacheha chetorid sorry man pcm sokhte ta dorostesh konam tool mikeshe delam vase hamatoon tang shode hesabi saram shologhe hatman miyam be weblogetoon sar mizanam fadaye hamatoon doosetoon daram bye
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 13:51 توسط مریم |
|
|
ویرانم ، خراب و فرو ریخته، کاش نیستی را می شد خرید، کاش مرگ دست خودم بود، کاش دلها اینقدر سفت و سخت نبودند، کاش یک نفر دلش به حال من میسوخت. چگونه توانستی رهایم کنی و ذره ذره آب شدنم را به تماشا بنشینی، من محتاجم، محتاج دست نوازشگری که اشکهایم را بزداید و برای تمام دردهایم حرفهایی از جنس آب و آینه داشته باشد ولی تو...
آن را از من دریغ می کنی. دلم شور میزند، مثل وقتی برای دوستت دارم در اضطراب به سر می بردم، حال عجیبی دارم، پرنده ی سرما زده ی ذهنم برای پرواز ،آرزوهای تاریکی دارد و پروانه ی زجر کشیده ی قلبم، دلش برای دشتهای سبز محبت تنگ شده... اشکهایم جاریست و هیچ کس نیست که بپرسد که از چه میترسم؟ من دلهره ای عجیب و بزرگی تجربه می کنم. تجربه ی شیرینی که خاطره ی عشقی دیگر آن را آسیب می زند او خسته و نا امید، نمی خواهد که مرا به فراسوی اطمینان و امنیت برساند ،نمی خواهد که مرا از این حسرت زجر آور و زرد رها کند. من چگونه بازیچه ی قلب خویش شدم؟ چگونه اسیر شدم؟ خدای من، مرا از این گرداب تلخ چراها برهان.خدایا به او بگو که نگرانی در چشمهایم بیداد میکند، بگو که در کوچه های خاکی دلواپسی گم شده ام، بگو که می خواهم پیدایم کند. خدایا این درد و اندوه تا به کی بر من پادشاهی خواهد کرد ،خدایا به من بگو که تا کجا باید پا برهنه برای اثبات هستی ام بروم؟به من بگو که اشتباه نمی کنم ، بگو که هیچ طوفانی در راه نیست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 0:17 توسط مریم |
|
|
Happy Birthday To Me
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 7:17 توسط مریم |
|
|
من مست می عشقم؛ديوانه ترم کن تو برکش زدلت آهی؛ويرانه ترم کن تو اين خانه و کاشانه؛درآتش بيداداست باآب روان امشب؛بيگانه ترم کن تو دستی که نياری پيش؛تاپنجه نهم برآن!!! زخمی بزن و بگذر؛صد پاره ترم کن تو من خاطره ام درشب؛ازدوری دستانت سيلی به بناگوشم؛از گوش کرم کن تو!!! باشد که نبينم خون؛در سطح خيابان ها آن خنجرسربی را؛در چشم ترم کن تو من برکه ی فريادم؛درصحبت خار و گل گل را اگرت زيباست؛فکر سحرم کن تو ميلی به شنيدن نيست؟فرياد من طاغی؟ بشکن در وديوارم؛از خانه درم کن تو!!!. هرچه دارم فکر میکنم که چی بنویسم نمیدونم کلمه ها دارن فرار میکنن !بابا بسه واسید حوصله ندارم!! سلام به دوستای گلم راستش قراره ۳آبان نامزدی من باشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 18:59 توسط مریم |
|
|
من چنان تاریکم که همه ستاره ها هر شب به چشمانم کوچ میکنند، فكر ميكنم زنها یک چیز را خوب میدانند مدارا کردن، ساختن و تحمل کردن را...
ولی من هنوز عاشقم ،عاشق دریایی طوفانی که سرد بی مهر است ،عاشق چشمهایی که همیشه گریانند و قلبی که سالهاست خاک گرفته ،من می خواهم به روشنایی روزهایت ایمان پیدا کنم من می خواهم به باران و یاس دل خوش کنم عشق چیزیست که هرگز نمی توانم درکش کنم... نمی دانم باید از آن بترسم وبگریزم یا اعتماد کنم و بمانم... این دو راهی را به کی روزگارم را تهدید خواهد کرد؟! چشمهایت برای من کتابی است خط به خط ستاره بارون!چشمهایت برای من یک آسمان است، یک آسمان احساس برای دوست داشتن... همیشه در تعجبم، تو چطور توانستی این عظمت هستی را، این ناشناخته عجیب را درک کنی؟ تو چطور توانستی محبت را با تمام حقیقت تلخ و شیرینش بشناسی؟ تو چطور عشق را فهمیدی؟ برایم حرف بزن ،از گذشته های دور بگو، از آن زمان که قلبت با اشتیاق یک پرنده برای کس دیگری می تپید، برای من از شبهایی حرف بزن که مهتابش خاطره بود و ستاره اش اشک، برای من از عشق بگو...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:23 توسط مریم |
|
|
چشمهایت به من امید زندگی داد،آیه ای بود از لطف خدا.
چشمهایت مرا با حقیقت روشن عشق آشنا کرد با نگاهت چگونه بودت را درک کردم،زیستن را فهمیدم من برای لحظه ای کنار تو نفس کشیدن چه باید بکنم؟برای چشمهای تو...که در زندان غم و اندوه اسیرند چقدر باید دعا کنم؟ من چگونه میتوانم راه قلبم را برای تو نمایان سازم برای نگاهی که هرگز مرا نمیفهمد برای مرد مغروری که گویا اصلا مرا نمیبیند... من به اندازه ی یک آسمان دلم گرفته، می خواهم گریه کنم می خواهم فریا بزنم ،کاش می توانستم خودم را از خودم بگیرم ، کاش می توانستم نباشم ،بمیرم. کاش می توانستم خود را از این شب طولانی رؤیاها برهانم کاش می توانستم خاموش شوم و زبان فرو بندم ،فنا شوم محو شوم...من از این روزگار خسته شده ام از این لحظه هایی که حال مرا نمی فهمند و کند میگذرند بیزارم من از همه ی شایدها و بایدها متنفرم... کاش می شد کمی برای نابترین عشقها ارزشی قائل شویم ،کاش از این نابسامانی روحها می گریختیم ،چقدر در خاکستری روزگارمان غرق شده ایم.من دلم برای لبخندهای روشن تنگ شده من هنوزم دلم می خواهد در آسمان آرزوها پرواز کنم ،چقدر سنگ دلیم که دلمان را در قفس طلایی نبایدها اسیر می کنیم. این نهایت بیرحمی است که یاد تبسمهای کوچکمان را ، خوشیها را قاب کنیم و به دیوارهای سنگی قلبمان بیاویزیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 23:12 توسط مریم |
|
|
بین الفاس نگاه من و چشمهای اندوه نشین تو هنوز حریر نگاه رؤیا جاریست هر چند من هنوز معتقدم که می شود اندوه یک شب تلخ را از همان پاورچین آمدن صبح فهمید .می شود قبل از طغیان غم واشک به خاطره ی شیرین یک لحظه ی فرار و سریع فکر کرد،مرا ببین...مرا که مو به مو در آئینه لبخند تو سپید می شوم، پیر می شوم ،مرا ببین که فریادم گنگ و بیهوده است...هنوز بر این باورم که شب سیاه و کابوس زده ام را فقط نام تو به سحر می رساند البته جیزهایی هم هست ،همه حرفها را که نمی شود گفت، چگونه بگویم که در چشمهایت به وسعت دقیق یک باغ باران خورده پی بردم و را. غمناک یک درد کهنه را فهمیدم،خودت میدانی که همه هستی ام را در شوخی بازیگوشانه ی نگاهت باختم و چه شاعرانه در آتشفشان وجود تو قطره قطره آب شدم، کویر قلب من هنوز هم به اشتیاق حرفهایت خواب باران می بیند ولی حقیقت همیشه یخ زده و دقیق بوده...فاصله ی میان دستهای نا امید من و چشمهای چشم به راه تو را هیچ آه و اشکی پر نخواهد کرد،می ترسم...می ترسم از چهره ی منتطرت رد پای همه آرزوهایم محو شده باشد،می ترسم نفسهایت را از هر چه خیال و خاطره است تهی کرده باشی، این واقعیتی است که حقیقی و رنج آور است،ولی با همه ی این حرفها کاش عهدی بسته بودیم و من تو را به هر چه رؤیاست قسم می دادم که نگذاری کوه یخ و مه گرفته ی خاطره ام در دنیای با هم بودنتان آب شود، نگذاری خیسی جاده ی لحظه های هم نفسیمان از خیال باران خالی شود،كمرنگ شود...کاش گفته بودم که هراز گاهی چشمهایت را باز کنی و روبروی همه فراموشیها قاب بزرگ نگاهم را ببینی، کاش گفته بودم لحظه ها را گاه گداری به زنجیر بکشی و نقش چشمهایم را در ذهنت ثبت کنی...کاش گفته بودم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:26 توسط مریم |
|
امروز همه ی عاشقان را رها کردم و به سوی تنهایی پرکشیدم![]() بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 13:2 توسط مریم |
|
|
امروز دلم گرفته امروز می خوام بنویسم می خوام بگم می خوام حرفهایی که تو دلم عقده شده بگم ولی نمی دونم از کجا بگم و چه جوری بگم از نامردی روزگار بگم یا از بخت و اقبال بد خودم بگم یا ... کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتیم تا زود قضاوت نکنیم و به طرف مقابلمون یه فرصت می دادیم تا بتونه حرف خودشو بزنه چرا ما همه اش فکر می کنیم کار خودمون درسته و کار بقیه اشتباه ! چرا نباید کمی از غرورمون کم کنیم و قبول کنیم که ما هم بعضی وقتا اشتباه می کنیم چرا وقتی عصبی می شیم تمام پل های پشت سرمونو خراب می کنیم و دیگه راه بازگشتی برای خودمون نمی ذاریم و باعث بشیم که هم زندگی خودمون و هم زندگی کسی که دوستش داریم نابود بشه . چرا باید بعضی وقتا به کسایی اطمینان کنیم که به ظاهر دوستمون هستن ولی در باطن دارن زندگیمونو خراب می کنن ولی ما فکر می کنیم تمام حرفهاشون به صلاح خودمونه و این اطمینان کاذب باعث بشه که کسی رو که زمانی دوست داشتیمو از دست بدیم و زندگی اونو تباه کنیم و بریم دنبال کسه دیگه ای این واقعا انصافه؟ دنیای ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونیم اینقدر در حق هم بی مرفتی کنیم که بتونیم میزان انسانیت خودمون رو ثابت کنیم ولی حیف که اینقدر فهم ما کم هست که انسانیت را در همین می بینیم و لذت محبت عمیق را با محبت به وسعت نور خوشید را با محبت تاریکی مثل نور ماه عوض می کنیم ولی نمی دونیم که یه روز مشتی خاک تیره و خشن مارو در آغوش می گیرد و این آغوش گرم زود گذر را از یاد می بریم و باید یا دستانی که هر ساعت گرمی یک به ظاهر انسان را لمس می کرد با سردی مشتی خاک که مارا پناه داده عوض کنیم . اینا حرف های دلم بود که مدتی بود توی دلم سنگی می کرد . این حرفارو واسه کسی نوشتم که امیدوارم یه روزی گذرش توی وبلاگ من بخوره و بدونه چه کرده با دل من . امیدوارم درک کنه ! و امیدوارم یه روزی هم درک کنه که من .............
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:50 توسط مریم |
|
|
يک شاخه گل مريم ... می خواهم از شكوه تو بنويسم حالا كه باز لحظه ی ديدارست شايد دوباره عشق ميسر شد وقتی كه راه چشم تو هموارست در گوشه ی حياط غزل هايم آری هميشه يك گل مريم بود ديگر گلی ز عشق نمی رويد پيداست روح باغچه بيمارست چشمم كه باز خسته و غمگين است هرشب تو را از آيينه می خواهد امشب صبور نيست گلم ديگر از وعده های آيينه بيزارست ساعت هميشه مظهر دلتنگی ست يعنی به دور دست زمان دلخوش اما اميد نيست به اين شبها اسير پنجه ی تكرارست تو مثل آسمانی و من امشب مانند دستهای زمين هستم در بينمان طلوع سياهی هاست يك مشت ابر و صاعقه ديوار است تنديس با تو بودنم عمری ست كوهی ز عشق و خاطره ها گشت ست بر شانه های خسته ی من اما اين كوه های خاطره آوار است هر جا كه مي رويد غزل هم هست ردی ز درد عشق به جا ماندست اين زندگی تلخ مصيبت بار از داغ چشم های تو سرشارست از چشم بی تفاوت اين مردم جز سرزنش كه هيچ نمی بارد اينجا ميان غربت و تنهايی فكرم درون آينه بيدارست |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:21 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:45 توسط مریم |
|
|
توی نگاهت عشقو ديدم ، تپش قلبو شنيدم نمی دونم ديگه چه جوری بگم که خيلی بهت احتياج دارم ... ...از روزی که تو رفتی پريده رنگ شادی اما خورشيد می تابه مثل يه روز آبی چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز چطور هنوز قناری سر ميده بانگ آواز مگه خبر ندارن تو نيستی در کنارم چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم لعنت به اين تنهايی دلم برات تنگ شده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:51 توسط مریم |
|
|
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟ انتظار واژه ی غریبی است ... واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام. که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من! خواهم ماند تنها در انتظار تو شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ... می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ... گریان نمی مانم، خندانم! برای ورودت ای عشق. وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ... نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ... و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ... تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ... میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم! به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:18 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 13:9 توسط مریم |
|
من تو را سخاوتمندانه به كسی هديه می دهم كه از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر... من تو را به كسی هديه می دهم كه صدای تو را از هزار فرسخراه دور در خشم... در مهربانی... در دلتنگی... در هزار همهمه دنيا يكه و تنها بشناسد... من تو را سخاوتمندانه به كسی هديه می دهم كه راز آفتابگردان و تمام سخاوت های عاشقانه اين گل معصوم را بداند ... و ترنم دل پذير هر آهنگ.... هر نجوای كوچك.... برايش يك خاطره مشترك باشد... او بايد از رنگين كمان چشمان تو تشخيص بدهد كه امروز هوای دلت آفتابيست يا آن دلی كه من برايش ميميرم سرد و بارانيست ... همان طور عاشق ..همان طور مبهوت ... آيا كسی پيدا خواهد شد از من عاشق تر و از من مهربانتر برای تو ؟ ... تو را سخاوتمندانه با دنيايی از حسرت خواهم بخشيد ... و او را كه از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسيد ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 12:12 توسط مریم |
|
|
ببين كه چگونه لبهای ساكتم در شهوت بوسيدن لبهای معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخی به روی چشمانت ميگذارم و با چشمانی بسته برای اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدی كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوی برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباری ، برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهايت صدا ، برای نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز برای جسدت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزی كه خداوند تو را می آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميدانی چرا ؟ برای اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشی تا هميشه . تو ديگر تنها نيستی ، خانه ای خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفی ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمی خون رگهايم برای شبهای تاريك تنهاييت آتشی می افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه های خيسم را پاك كنی .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 13:21 توسط مریم |
|
|
هرشب كه فرصت می كنم جويای حالش می شوم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 18:26 توسط مریم |
|