![]() |
![]() |
|
| می نویسم از دل خویش... |
|
ببين كه چگونه لبهای ساكتم در شهوت بوسيدن لبهای معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخی به روی چشمانت ميگذارم و با چشمانی بسته برای اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدی كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوی برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباری ، برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهايت صدا ، برای نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز برای جسدت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزی كه خداوند تو را می آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميدانی چرا ؟ برای اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشی تا هميشه . تو ديگر تنها نيستی ، خانه ای خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفی ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمی خون رگهايم برای شبهای تاريك تنهاييت آتشی می افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه های خيسم را پاك كنی .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 13:21 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست!!!!
|